<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حوادث</title>
<link>http://havades.blogfa.com/</link>
<description>خواندنی خبر حوادث </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 12 Dec 2006 11:40:43 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تغییر خانه</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحالم که از این وبلاگ دیدن کردید و من را از نظرات خودتون بهرمند کردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد هم خوشحال میشم که&amp;nbsp;از سایت من دیدن کنید و&amp;nbsp;برای بهبود در کیفیت و بهبود سایت من را همراهی کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; با تشکر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;A href=&quot;http://zangetafrih.ir&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;http://zangetafrih.ir&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Dec 2006 11:40:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستان برای مطالعه&amp;nbsp;و با خبر شدن از خبرهای روز به این جا بیایید
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://today.mihanblog.com/&quot; target=_blank&gt;خبرنامه امروز&lt;/A&gt;&amp;nbsp;ضرر نمیکنید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 May 2005 12:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>سلام به همه دوستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مدتی است که در &lt;A href=&quot;http://www.today.mihanblog.com&quot;&gt;www.today.mihanblog.com&lt;/A&gt;&amp;nbsp;مینویسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید دیدار همه دوستان و ارزوی سالی خوب&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Mar 2005 11:25:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خاطر قلب مادر</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;به خاطر قلب مادر&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;صداي جلنگ جلنگ زنجير به دست و پاي وحيد، سكوت راهروي تنگ و باريك دادگاه جنايي را شكست. همه نگاه‌ها به پسر 18 ساله افغاني ختم مي‌شد. &lt;BR&gt;ناله و نفرين پيرزني كه پشت سر او طول راهرو را زير پا مي‌گذاشت، با صداي زنجيرها درهم مي‌آميخت و فضا را متشنج‌تر مي‌كرد. پس از ورود به اتاق كوچك و سرد دادگاه هياهو و تشنج در پس گوش ماند و سكوتي مصنوعي و ناپايدار حاكم شد. &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;مادر وحيد كه ساعت‌ها چشم به راه بود به محض ورود او مانند فنري از جا جهيد. آرام و بي‌صدا به سمت تنها پسرش آمد. گويا برلبانش قفل زده بودندكه با اشك سخن مي‌گفت. پيرزن نفرين گو كه حالا مي‌دانم نامش زهرا است و پيري و ناتواني بر وجودش چنگ مي‌زد با ديدن چهره شكسته و غمگين مادر وحيد سكوت اختيار كرد. او هم، ديگر به جاي ناله و نفرين اشك مي‌ريخت. وحيد بدون آن كه زاويه ديدش را تغييردهد و به مادر نگاهي بكند به سمت جايگاه اتهام رفت. &lt;BR&gt;بدون جلب توجه و آرام به او نزديك شدم و در كنارش نشستم. با گوشه چشم نگاهي به من و قلم و كاغذم انداخت. از او پرسيدم جرمت چيست؟ با آرامشي خاص گفت: قتل.&lt;BR&gt;و بعد كه قاضي اجازه داد و خودش نيز راضي شد، دنباله سوالاتم را پرسيدم:&lt;BR&gt;-چه كسي را كشتي؟&lt;BR&gt;يك پير مرد 85 ساله را.&lt;BR&gt;-چرا؟&lt;BR&gt;چه فرقي داشت. او كه يك پايش لب گور بود. اگر من هم نمي‌كشتمش خودش مي‌مرد. &lt;BR&gt;-چه اتفاقي افتاد كه او را كشتي؟&lt;BR&gt;محمد و زهرا يك باغ ميوه در كن داشتند. من هر روز به خانه آنها مي‌رفتم تا از آن پيرمرد و پيرزن ميوه بخرم و براي فروش به بازار ببرم. ديگر خانه آنها را مثل كف دست مي‌شناختم. &lt;BR&gt;چندين مرتبه ديده بودم كه محمد پول‌هايش را داخل يك جعبه بزرگ چوبي قرار مي‌دهد. &lt;BR&gt;هرشب به آن پول فكر مي‌كردم. شايد براي شما چند ميليون تومان هم پول نباشد اما براي افرادي مثل من چند هزارتومان هم مبلغي دست نيافتني است.خيلي از شب‌ها گرسنه مي‌خوابيديم. من و پدر و مادرم در يك اتاق اجاره‌اي در شهر ري زندگي مي‌كنيم. اتاقي كه سقفش صدها سوراخ دارد و زمستان‌ها به خاطر ريزش باران تمام زندگي ما خيس مي‌شود. مادر بيچاره‌ام بيماري قلبي دارد اما ما به خاطر مشكلات مالي نمي‌توانيم او را نزد يك دكتر ببريم.&lt;BR&gt;يك روز تصميم گرفتم به همراه دوستم علي كه «كرد » است به خانه آن پيرمرد بروم و هرچه پول دارد بردارم. دلم مي‌خواست با آن پول‌ها مادرم را براي معالجه پيش يك پزشك ببرم.&lt;BR&gt;يك شب، ساعت 7 من و علي مخفيانه واردخانه آنها شديم و در زيرزمين منزلشان خود را مخفي كرديم. نيمه‌هاي شب حدود ساعت 2 آرام از زيرزمين خارج شده و به داخل خانه رفتيم.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Mar 2005 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>65سال بدون آب و غذا</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;65سال بدون آب و غذا&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;«پراهلادهاي جاني»، ‌مرتاض 76 ساله هندي كه در غاري در نزديكي معبد «Ambaji» زندگي مي‌كند، مي‌گويد: «من به غذا و آب احساس نياز نمي‌كنم.»&lt;BR&gt;آقاي «جاني» ادعا مي‌كند كه براي مدت 65 سال نه غذا خورده و نه از مايعات نوشيده است.&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;او هنگامي كه هفت سال بيشتر نداشت، خانه را ترك كرد تا به جستجوي معنويات بپردازد. او ادعا مي‌كند كه در سن 11 سالگي الهه‌اي او را مورد بركت و رحمت قرارداده است و از آن زمان به بعد او از شهدي تغذيه مي‌كند كه از سوراخي در سقف دهانش ترشح شده و از آن تاريخ او هيچ‌گونه دفعياتي نداشته است. او توضيح مي‌دهد: «من اكسيد حيات را از كام دهانم دريافت مي‌كنم و اين اكسيد مرا قادر مي‌سازد تا بدون غذا و آب زنده بمانم.»&lt;BR&gt;او مي‌گويد كه هيچ‌گاه تاكنون سلامت او دچار مشكل نشده است. او همچنين ادعا مي‌كند كه به مدت 45 سال با هيچ كس صحبت نمي‌كرد. &lt;BR&gt;در نوامبر سال 2003، سرانجام پس از يك سال تلاش براي راضي كردن آقاي «جاني»، او قبول كرد تا در يك سري تحقيقات علمي شركت كند. &lt;BR&gt;يك گروه پزشكي متشكل از 21 متخصص، به سرپرستي دكتر «سادهير وي شاه» آقاي «جاني» را به مدت 10 روز به طور بيست و چهار ساعته تحت نظر و مطالعه قراردادند. او تمام اين مدت را در بيمارستان «استرلينگ» در احمدآباد سپري كرد. &lt;BR&gt;آزمايشات اين گروه شامل تست قلب، اعصاب، دستگاه گوارش، كليه‌ها و تقريباً تمامي مناطق ويژه و حساس مي‌شد. &lt;BR&gt;درهر كدام از اين بخش‌ها يك سري بررسي‌ها و آزمايشات انجام مي‌شد و در صورت لزوم آزمايشات بيشتري نيز انجام مي‌گرفت. &lt;BR&gt;پس از اتمام بررسي‌هاي ده روزه اين گروه برروي آقاي «جاني»، متخصصان با يك معماي حل نشده دست به گريبان بودند. آنها نتوانسته‌ بودند چيزي خلاف ادعاهاي آقاي «جاني» پيدا كنند. &lt;BR&gt;«جاني» بيست و چهار ساعت اول را در ICU سپري كرد. او 9 روز بعد را در يك اتاق از پيش تعيين شده شيشه‌اي ماند. اين اتاق مجهز به دوربين مداربسته بود تا او را به طور مدام تحت نظر داشته باشند. از طرفي اعضا گروه همواره به طور شيفتي در اتاق او حضور داشتند، تا مطمئن شوند كه او چيزي نمي‌خورد و نمي‌آشامد و از طرفي هيچ‌گونه دفعياتي نيز ندارد. &lt;BR&gt;آقاي «جاني» براي آسوده كردن خاطر اين تيم تحقيقاتي، در طول اين مدت حمام نيز نكرد. تنها مقدار اندكي آب به او داده مي‌شد، تا دهانش را با آن بشويد و هميشه نيز تمامي آن را برمي‌گرداند، تا نشان دهد كه هيچ چيزي از آن را نخورده است. &lt;BR&gt;آزمايش مافوق صوت از مثانه او كه دوبار در روز انجام مي‌گرفت، نشان مي‌داد كه ميزان ادرار او افزايش مي‌يابد كه متعاقباً بدون دفع شدن كاهش مي‌يافت. &lt;BR&gt;در پايان 10 روز مشاهده و مطالعه، گروه پزشكان تأييد كردند كه آقاي «جاني» در طول اين مدت هيچ چيزي نخورده و نياشاميده است. (معمولاً انسان بيش از 4 روز بدون آب زنده نمي‌ماند.)&lt;BR&gt;آنها همچنين اعلام كردند كه وضعيت سلامتي آقاي «جاني» به هيچ عنوان دچار افت نشده است. بلكه آزمايشات نشان دادند كه اعضاء و مكانيزم‌هاي بدن او همانند هر فرد معمولي و سالمي به خوبي عمل مي‌كنند و بدين ترتيب ادامه حيات آقاي «جاني» بدون خوردن و آشاميدن جزو اسرار باقي ماند. &lt;BR&gt;برخي از نتايج به دست آمده از اين آزمايشات كه در گزارش اين گروه ذكر شده از اين قراراست: &lt;BR&gt;1-تمامي بندهاي قرارداد به دقت اجرا شدند. &lt;BR&gt;2-آقاي «جاني» به مدت ده روز دفع ادرار نداشته است. &lt;BR&gt;3-او براي مدت ده روز هيچ چيزي را از راه دهان نخورده و نياشاميده است. &lt;BR&gt;4-او علائم تشكيل ادرار را داشت ولي ظاهراً ادرار مجدداً از ديواره‌هاي مثانه جذب مي‌شد. &lt;BR&gt;در هرحال اين كميته تحقيقاتي هيچ‌گونه توضيح علمي براي اين موضوع پيدا نكرده است. ما بسيار متعجبيم كه چطور او مدت 10 روز را بدون خوردن، آشاميدن و دفع ادرار سپري كرده است و در عين حال تمامي آزمايشات حاكي از سلامت اعضاء بدن او بوده‌اند. با اين وجود ما مي‌توانيم صحت گفته‌هاي او را در اين 10 روز تأييد كنيم، اما نمي‌توانيم نظري قطعي راجع به زنده بودن بدون آب، غذا و انجام دفعيات درطول سال‌ها ارائه دهيم. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Mar 2005 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خريد طلاي عروسي و خودكشي دختر جوان</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;نمي‌دانست بايد از حكم صادره خوشحال باشد يا آن‌كه به خاطر سرنوشت تلخ‌اش اشك بريزد. بغض خرچنگ شده بود به گلويش چنگ مي‌زد. مرز بين شادي و غم‌گم بود و نيستي برپيكر مردانه‌اش سنگيني مي‌كرد. &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;امير با گوشه چشم در حالي كه شرم در نگاهش موج مي‌زد به صورت خيس مادر فاطمه خيره شد. تلاقي نگاه آنها بر سنگيني فضا افزود. همه مي‌دانستند كه اين آخرين نگاه است و من هم مي‌دانستم آن لحظه آخرين فرصت براي صحبت كردن با متهمي است كه بي‌گناهي‌اش ثابت شده است. &lt;BR&gt;به محض آن‌كه با قلم و كاغذ پيش رويش ظاهر شدم پيش از آن‌كه چيزي بگويم گفت: خبرنگاري؟ بنويس. بنويس كه من با عزيزترين‌ام چه كردم. به خاطر يك لجبازي بچه‌گانه و احمقانه همه هستي‌ام را از دست دادم. &lt;BR&gt;بغض بر او چيره شد. ديگرتوان كنترل اشك‌هايش را نداشت. به سختي مي‌توانستم كلمات بريده بريده او را بشنوم:&lt;BR&gt;«من و فاطمه چهارسال دوست بوديم. انگار كه يك عمر با او زندگي كردم. او همدمم بود. روزي را به ياد نمي‌آوردم كه ما با هم دعوا كرده و از دست هم ناراحت شده باشيم. دوري از هم ديگر طاقت ما را بريده بود. چندي پيش تصميم گرفتم كه به خواستگاري‌اش بروم. او هم قبول كرد كه همسري نه چندان پولدار داشته باشد. &lt;BR&gt;روز خواستگاري همه چيز خوب پيش رفت. پدر و مادر فاطمه مخالفتي با اين ازدواج نكردند و خانواده من هم با ديدن فاطمه گفتند كه او مي‌تواند همسر مناسبي برايم باشد. فاطمه از من مهريه زيادي نخواست. مهريه او تنها 140 سكه طلا و يك جلد كلام‌ا... مجيد بود. خانواده من خواستندكه بلافاصله صيغه محرميت بين ما جاري شود تا بتوانيم به راحتي تا زمان عقد و عروسي با هم رفت و آمد كنيم. &lt;BR&gt;پس از چند هفته قرار شد كه من و فاطمه براي خريد عروسي به بازار برويم. او مخالف آن بود كه خانواده خودش و من همراهمان بيايند. بنابراين تنهايي براي خريد سرويس طلا به بازار رفتيم. چند ساعت بي‌هدف در بازار چرخ مي‌زديم. خيلي خسته و عصباني بودم. هر سرويسي كه به او نشان مي‌دادم عيبي رويش مي‌گذاشت و بي‌توجه به سراغ مغازه بعدي مي‌رفت. ديگر كلافه شده بودم. چند بار از او خواستم كه به خانه برگرديم و روزي ديگر براي خريد بياييم اما او پايش را در يك كفش كرده بود كه حتماً بايد امروز خريد كنيم. سرش داد زدم كه خسته شده‌ام . ناگهان چهره‌اش از عصبانيت سرخ شد و گفت كه همه فهميدند. تو حق نداشتي با صداي بلند با من حرف بزني. &lt;BR&gt;به او گفتم كه چند دفعه خواستم برگرديم اما تو اصلاً به من توجهي نداشتي، گويا كاملاً من را فراموش كرده و محو زيبايي طلا و جواهرات بودي. با لحن خيلي بدي به من گفت اگر پول داشتم خيلي سريع خريد مي‌كردم. اما چون پولم كافي نيست من نمي‌توانم آنچه كه دوست دارم بخرم. من هم به او گفتم كه مجبور نيست با من ازدواج كند و مي‌تواند زن مردي شود كه به جاي يك سرويس، كل بازار را برايش بخرد. اصلا‌ً باورش نمي‌شد كه من چنين حرف‌هايي به او بگويم. افتاده بودم روي دنده لج. نمي‌دانم چرا اين قدر كلافه شده بودم. با ناراحتي و بدون آن كه حتي نگاهش كنم او را دربازار تك و تنها رها كردم و به خانه بازگشتم. اما بعد به سرعت پشيمان شده بودم. تمام روز پيش خود فكر مي‌كردم كه با چه بهانه‌اي به او زنگ بزنم. آخر من هم مقصر بودم چون حق نداشتم يك دختر جوان را در بازار رها كنم و برگردم. از طرفي غرورم اجازه نمي‌داد حرف‌هاي زشت فاطمه را ناديده بگيرم. &lt;BR&gt;سرانجام تصميم گرفتم كه به او زنگ بزنم. نمي‌دانم چرا دوباره فكر كردم بگويم حلقه نامزدي را پس بياورد. غرور بود. لجبازي يا شيطان نمي‌دانم. پيش خود فكر مي‌كردم كه او هم حتماً متوجه اشتباهش شده و هنگامي كه من با او تماس بگيرم با يك عذرخواهي همه چيز تمام مي‌شود. اما فكرم اشتباه بود. وقتي پيشنهاد دادم كه همه چيز تمام شود او بلافاصله از سرلجبازي قبول كرد. انگار دنيا برسرم خراب شده بود، نمي‌دانستم چه كنم. مجبور بودم گوشي را بگذارم و به دنبال راه حلي ديگر باشم. &lt;BR&gt;در فكر فرورفته بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد. از خوشحالي بال درآوردم. وقتي گوشي را برداشتم، صداي مادر فاطمه را شنيدم. حتي فكرش را هم نمي‌كردم كه او مساله را جدي گرفته باشد و حرف‌هاي من را به مادرش گفته باشد&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Mar 2005 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر و چهار زن ديگر را در آتش سوزاند</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;مادر و چهار زن ديگر را در آتش سوزاند&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;چنان زيرچشمي و چپ چپ به من و قلم و كاغذم نگاه مي‌كرد كه شك ندارم اگر دستانش به بند كشيده نشده بود، حتماً تمام نوشته‌هايم را پاره مي‌كرد و شايد من را هم مثل مادرش به آتش مي‌كشيد! صداي خرت خرت كشيده شدن دمپايي‌هاي زنانه‌اي كه برايش كوچك بود- كه من نمي‌دانم چرا در زندان به او دمپايي مردانه نداده‌اند- با صداي جلنگ جلنگ زنجيرهايش درهم مي‌آميخت و توجه همه را به سوي خود جلب مي‌كرد. &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=mainphototext2&gt;&lt;IMG height=233 alt=indoor421.jpg src=&quot;http://tapeshweekly.org/indoor421.jpg&quot; width=304 border=0&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;آرام روي جايگاه متهم نشست. وقتي متوجه شد عكاس‌ ما با دوربين‌اش او را نشانه رفته، كلاه پشمي‌اش را برروي صورت كشيد و گفت: به خبرنگارها بگوييد كه عكس نگيرند اين‌ها هميشه كار را خراب مي‌كنند. چيزهايي مي‌نويسند كه همه دروغ است!&lt;BR&gt;دروغ‌هاي شاخدار!&lt;BR&gt;قاضي شروع به خواندن مي‌كند. متهم شاهرخ علي‌زماني نقي نام دارد. اندام چندان درشتي ندارد و در چهره‌اش نشاني از پشيماني و حتي عاطفه ديده نمي‌شود. &lt;BR&gt;خانه مادري او يك خانه قديمي بوده با حياط بزرگ و اتاق‌هاي كوچك كه چندين خانواده در آن ساختمان زندگي مي‌كردند. حدود سه سال پيش شاهرخ پس از مشاجره و دعوا با مادرش برسر مقداري پول براي خريد مواد مخدر خانه‌اش را به آتش مي‌كشد. &lt;BR&gt;شعله‌هاي آتش به اتاق همسايه‌ها سرايت كرده و سبب مرگ زينب و ميلاد آهونشان، بدريه نامي و ليلا پايمرد يگانه مي‌شود. &lt;BR&gt;نرگس سادات حسيني مادر متهم نيز در اثر سوختگي در جا، جان مي‌دهد. &lt;BR&gt;ديوان عالي كشور در حكم صادره خود در مورد اين پرونده اعلام كرده بود:«اگر چه اين احتمال وجود دارد كه قتل نرگس حسيني (مادر متهم) عمدي بوده اما تسري حكم قصاص عمد قتل نسبت به مرگ همسايه‌ها مشكل است و فعل او نسبت به بقيه افراد قتل شبه عمد مي‌باشد و متهم محكوم به پرداخت ديه به اولياي دم مرحومين است.»&lt;BR&gt;شاهرخ سعي مي‌كرد خوشحالي خود را نسبت به حكم صادره توسط ديوان عالي كشور مخفي كند. به سمت رمضان، پدر زينب و ميلاد و همسر بدريه‌نامي كه به عنوان شاكي اول در دادگاه حضور داشت، نگاه كرد و گفت: «اگر من بميرم، آنها زنده مي‌شوند؟ من كه خصومتي با آنها نداشتم.»&lt;BR&gt;مرد بيچاره هيچ نمي‌گويد دست روي پيشاني‌اش مي‌گذارد و به نشانه تأسف سرتكان مي‌‌دهد. &lt;BR&gt;قاضي اسماعيلي رييس شعبه 1157 از اولياي دم مي‌خواهد كه خواسته خود را اعلام كنند. &lt;BR&gt;رمضان آهو نشان ولي دم زينب و ميلاد مي‌گويد:« من خواستار قصاص او هستم و معتقدم كه او مرتكب قتل عمد شده است. اما در صورتي كه دادگاه قتل را شبه عمد بداند خواهان ديه هستم.» باقي اولياي دم نيز مانند او در ابتدا خواستار قصاص شدند. از اقوام متهم كسي در دادگاه حضور ندارد. به گفته خودش همه از او حساب مي‌برند! حتي شاهداني كه برجنايت او شهادت داده‌اند در جلسه حاضر نشدند. &lt;BR&gt;نعمت پايمرد پدر ليلا پايمرد كه 10 ساله بود و در آتش سوخت، خطاب به قاضي اعلام مي‌كند كه شاهرخ مرتكب قتل عمد شده است. وي بارها خانواده‌اش و همين‌طور همسايه‌ها را به بهانه‌هاي مختلف تهديد به قتل كرده و بارها بچه‌ها را كتك زده است. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;قاضي اسماعيلي از متهم مي‌پرسد كه علت دعوا و درگيري او با مادرش چه بوده؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;من با مادرم دعوا نكردم با برادرم درگير شدم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;چرا؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;خسته از كار برگشتم خانه ساعت 30/11 بود به فرهاد گفتم پنكه را روشن كند او گوش نكرد و به من تندي كرد. عصباني شدم و كتك مفصلي به او زدم. او هم با سيم‌چين سيم پنكه را قطع كرد و به سمت من پرتاب كرد. دنبالش دويدم. چند بار دور اتاق چرخيدم و دست آخر با لگد ضربه‌اي به سماور روشن كه در وسط اتاق بود زدم. همين امر باعث آتش سوزي شد. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;گنجايش مخزن سوخت سماور حداكثر يك ليتر است. يعني با يك ليتر نفت كل ساختمان آتش گرفت؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;كل خانه از چوب بود به همين خاطر سريع آتش گرفت.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;چرا كارد در دست داشتي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;به قرآن قسم من كارد نداشتم. از شاهدان بپرسيد. از مهين مرادي بپرسيد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;هرچه او بگويد تو قبول داري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بله او زن خوبي است. من حرف او را قبول دارم. ولي او كه اين‌جا نيست. &lt;BR&gt;مهين مرادي 60 ساله كه مستأجر همان خانه است در صفحه 9 پرونده شهادت داده كه ساعت 12 ظهر مادر شاهرخ من را صدا كرد. از پنجره ديدم شاهرخ كارد بزرگي در دست گرفته و خمار است و مادرش را تهديد كند. نمي‌توانستم وارد اتاق شوم چون در را از داخل بسته بود. ناگهان صداي فرياد زن بيچاره بلند شد كه شاهرخ خانه را آتش زد.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;مهين مرادي گفته تو كارد در دست داشتي و مادرت را تهديد مي‌كردي درست است؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه حاجي! من كارد نداشتم. تازه مادرم اصلاً آن موقع خانه نبود، خانه يكي از همسايه‌ها بود و من هم با برادرم دعوا كردم. اصلاً چرا بايد براي مادرم كارد در دست بگيرم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;پس آن زن دروغ مي‌گويد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بله. به مولا دروغ مي‌گويد. من آدم بدي نيستم. مجروح جنگي‌ام.&lt;BR&gt;من هم مجروح جنگي‌ام. &lt;BR&gt;بله مي‌دانم، خبردارم جناب قاضي.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;از كجا خبر داري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;شنيدم. در زندان متهمان مي‌گفتند. &lt;BR&gt;چرا دروغ مي‌گويي. من مجروح جنگي نيستم. تو از اول مدام دروغ گفته‌اي.&lt;BR&gt;نه حاج آقا من دروغ نمي‌گويم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;اعتياد داري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بله ترياك مصرف مي‌كنم. مجبور بودم مواد استفاده كنم كه جان داشته باشم كار كنم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;امروز در دادگاه حقيقت را بيان كرده‌اي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;من هميشه راست مي‌گويم و غير از خدا از هيچ كس نمي‌ترسم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;دراولين بازجويي در كلانتري واقعيت را گفته‌اي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بله.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تو در اولين بازجويي مدعي شده‌اي كه پاي برادرت به سماور نفتي خورده و فرش آتش گرفته ولي الان گفتي كه سماور را با لگد به سمت برادرت پرت كردي در اين باره چه توضيحي داري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;وقتي بازجويي مي‌كردند در حال خودم نبودم. مي‌شود گفت دروغ گفته‌ام. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;اگر در حال خودت نبودي پس چطور تمام جزييات ديگر را بيان كردي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نمي‌دانم آن موقع اعصابم خراب بود. نمي‌دانم چه گفته‌ام. زماني كه در زندان قصر بودم برادرم به ملاقاتم آمد و توضيح داد چه اتفاقي افتاده من هم حرف‌هايي كه او زده بود را بيان كردم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;اين توضيحات قبل از رفتن به زندان قصر بوده يعني درست زمان دستگيري.&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;وقتي رفتم آگاهي گفتن بگو با TNT خانه را آتش زده‌اي. با باتوم به سر و كله‌ام زدن و به زور من را مجبور كردن حرف بزنم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تو را زدند كه دروغ بگويي؟ هميشه كتك مي‌زنند كه متهم راست بگويد نه دروغ.&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه من را مجبوركردند دروغ بگويم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;سابقه كيفري داري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بله، يك‌بار به جرم حمل مواد مخدر در زاهدان زنداني شدم. البته من براي مصرف خود اين مواد را به همراه داشتم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;چه مدت در منزل مادرت اقامت داشتي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;حدود يك‌سال. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;در اين يك‌سال چند وقت سركار بودي و چه كاري؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سه ماه سركار بودم. من جلوبندي ماشين تعمير مي‌كردم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;9 ماه ديگر را چه مي‌كردي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;كاري نداشتم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;درآمد اين سه ماه چقدر بود؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;حدوداً 250 هزارتومان. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;آيا اين مقدار درآمد كفاف اياب و ذهاب به شهرستان كه خانواده‌ات آنجا هستند، خرج خانواده، اعتيادت و … را مي‌داد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;چند سال پيش همسرم از من جدا شد و به همراه فرزندم به كرمانشاه رفتند من فقط نفقه او را مي‌دادم. خرج مواد هم روزي … هزارتومان مي‌شد. درآمدم كم بود اما با كمك مالي كه برادرم به من و مادر و پدرم مي‌كرد زندگي را مي‌چرخانديم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;هنگامي كه دستگير شدي يك چاقو ضامن‌دار همراه داشتي. آيا اين همان چاقويي نبوده كه با آن مادرت را تهديد مي‌كردي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه من چون مي‌ترسيدم از يكي از دوستانم چاقو گرفتم. براي دفاع از جانم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;خودت گفتي آن موقع حال عادي نداشتي، پس چطور به فكر دفاع از خودت بودي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;شاهرخ كه متوجه شده بود قاضي از بيان اين حرف‌ها مي‌خواهد به اين نتيجه برسد كه او به خاطر نداشتن پول براي مصرف مواد با مادرش درگير شده گفت: «اي بابا! بگذاريد خيالتان را راحت كنم. من قاچاق فروشي مي‌كردم. احتياجي به پول نداشتم. در عرض يك‌سال بيشتر از سه ميليون تومن پول درآوردم. همه اين پول الان به حساب پدرم است. او دو هفته پيش از غم مادرم دق كرد و مرد. به همين خاطر آن پول به خودم مي‌رسد. حالا خيالتان راحت شد!»&lt;BR&gt;برادرت اعلام كرده كه تو قبلاً يك‌بار خانه‌پدري‌ات را دركرمانشاه به آتش كشيدي چه دفاعي از خود داري؟&lt;BR&gt;دروغ است. او هم دروغ مي‌گويد. ديوانه شدم تمامش كنيد. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Mar 2005 07:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من از بیجه بهترم</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;من از بیجه بهترم&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;باز هم تعرض به دختر دبستانی در منطقه یک آموزش و پرورش&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;دختر بچه آرام و سربه زير 9 ساله‌اي به نام ياسمن چند روز پيش هنگام رفتن به مدرسه و عبور از خيابان با پسر جوان چشم زاغي روبه رو شد. پسر نزديكش رفت. ابتدا با مهرباني با ياسمن حرف زد و بعد دستش را گرفت و به بهانه كمك براي عبور از يخ وبرف خيابان او را به زيرزمين متروكي در همان اطراف دربند- محل تحصيل دخترك- كشاند و او را مورد آزار و اذيت شديد جنسي قراردارد.&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=mainphototext2&gt;&lt;IMG height=216 alt=&quot;عکس از محسن صالحی&quot; src=&quot;http://tapeshweekly.org/frontpage421.jpg&quot; width=325 border=0&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;حادثه مشابه براي چند دختر و پسر خردسال ديگر نيز پيش آمد، تعدادي از خانواده‌ها ماموران كلانتري قائم دربند تجريش را در جريان فاجعه پيش آمده قراردادند. اما از آن جايي كه شاكي‌ها افراد خردسال بودند نمي‌توانستند مشخصات خوب وكاملي از فرد آزار دهنده در اختيار پليس قراردهند. كودكان تنها مي‌گفتند پسر جوان قد بلند چشم‌هاي زاغي داشت. با شكايت خانواده ياسمن و چند مورد مشابه، رييس پايگاه يكم پليس امنيت عمومي تجربي موضوع را به سرعت تحت رسيدگي قرارداد.&lt;BR&gt;«سرهنگ حمدا... علي آبادي» ماموراني را با لباس مبدل و شخصي را نيز به عنوان طعمه‌ در اطراف مدارس مورد نظر قرارداد. عمليات پليسي گسترده‌اي براي دستگيري اين پسر جوان آغاز شد و پس از دستگيري چهار پنج نفر كه مظنون بودند، سرانجام بچه‌ها مظنون اصلي را شناسايي كردند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;نحوه دستگيري&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گفته سرهنگ علي‌آبادي آخرين شاكي بچه 12 ساله‌اي بود كه توانست مشخصات دقيق‌تري به ماموران بدهد و سرانجام سه شنبه هفته گذشته ساعت 9صبح آرش 27 ساله در حالي كه بچه‌هاي يكي از مدرسه‌هاي حوالي تجريش را زير نظر داشت، دستگير شد. &lt;BR&gt;اين پسر در بازجويي اوليه منكر اعمال خود شد اما يكي از بچه‌ها به محض ديدن وي در حضور ماموران به آغوش مادر خود پريد و با ترس گفت: «مامان همين بود! »&lt;BR&gt;متهم توسط شاكي‌هاي ديگر نيز شناخته شد و درنهايت لب به اعتراف گشود. همچنين دربازجويي‌هاي بدني انجام شده از مجرم يك اسلحه قلابي و يك گاز اشك‌آور به دست آمد. &lt;BR&gt;بازجويي‌ها نشان دادند مجرم دستگير شده دو سال پيش به همين جرم- تعرض جنسي به كودكان- دستگير و به 2 سال حبس و 7ماه تبعيد به اردبيل محكوم شده بود. &lt;BR&gt;اين مجرم وقتي از زندان آزاد شد دوباره كار خود را شروع كرد و براي انجام كارهاي حيواني خود نسبت به كودكان بي‌گناه به مجتمع‌هاي واقع در شهرك شهيدمحلاتي و باغ‌هاي اطراف مي‌رفت. &lt;BR&gt;«تپش» با اين مجرم گفت‌وگويي انجام داد كه نظر شما را به آن جلب مي‌كنيم. نكته قابل توجه ‌اين كه متهم با آرامش به سوالات جواب داد. آرامشي كه عجيب بود!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: كجا به دنيا آمده ورشد كردي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;تهران به دنيا آمده‌ام و اهل شميران هستم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: خودت مي‌گويي در كودكي مورد تجاوز قرارگرفته‌اي و آزار جنسي ديده‌اي پس چرا راضي شدي كودكان را مورد آزار قراردهي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;من مريض بودم همه هم اين را مي‌دانستند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: بچه‌هاي هنگام آزار چه كار مي‌كردند؟&lt;/B&gt; &lt;BR&gt;التماس مي‌كردند. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: پس چطور بازهم راضي مي‌شدي اين جنايت را انجام دهي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بعد از پايان كار پشيمان مي‌شدم!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: اما باز هم كار كثيفت را تكرار مي‌كردي، اگر آدم پشيمان باشد ديگر كارش را تكرارنمي‌كند، درست است؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;آرش با چشمان سبز تيره و در نهايت آرامش و خونسردي نگاه مي‌كند، بي‌آن‌كه به اين پاسخ ما جواب دهد. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: خودت در چه سني مورد آزار قرارگرفته‌اي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;ده يازده سالگي.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: توسط چه كسي و چند بار؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;توسط يكي از همسايه‌ها و دو سه بار.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: زمان تبعيد در اردبيل هم به كودكي آزار رساندي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: تو كه گفته‌اي هر وقت درمانت قطع مي‌شده. دوست داشتي به كودكان آزار برساني تا راحت شوي! پس چطور 7ماه در تبعيد بوده‌اي و به هيچ كودكي آزار نرسانده‌اي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;وقتي در زندان بودم تحت نظر پزشك دارو مصرف مي‌كردم. قاضي «شعبه 503» الهيه به زندان اردبيل نامه فرستاده و گفته بودند داروهايم را بدهند. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: چقدر درس خوانده‌اي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;ديپلم دارم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: چه ديپلمي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;با اكراه مي‌گويد، «ديپلم رياضي» &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: پس آدم كودني نيستي و حتي مي‌شود گفت باهوش هم هستي؟ رفوزه يا تجديد هم شده بودي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;درسم بد نبود. در هيچ درسي هم نيفتاده بودم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: درباره خانواده‌ات برايمان بگو؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;دو سه سال پيش مادرم از پدر معتادم طلاق گرفت. خودش به خانه مردم مي‌رفت و كارگري مي‌كرد. سه تا بچه بوديم. دو برادر و يك خواهر.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: پدرت را دوست داشتي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: چرا؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;چون هميشه با زنجير پاي من و خواهر و برادرم را مي‌بست و هميشه هم توي سرم مي‌زد. محكم مي‌زد. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش:مادرت چطور؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;هميشه مي‌سوخت و مي‌ساخت.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: هيچ وقت به ادامه تحصيل هم فكر مي‌كردي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;بعضي وقت‌ها.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: خودت نامزد يا دوستي داشتي؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سري به زير مي‌اندازد و آرام مي‌گويد «بله داشتم دو سال پيش.»&lt;BR&gt;ت&lt;B&gt;پش: مگه الان نيست؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: چرا؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نمي‌خوام جواب اين سوال را بدم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: خودت ادعا مي‌كني بيماري رواني داري. آيا دختري كه با او دوست بودي نيز از بيماري‌ات خبرداشت؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه!&lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: خانواده‌ات چطور؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;همه مي‌دانستند. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: برايت كاري هم انجام دادند؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;پدرم كه اصلاً از ما خبرنداشت اما مادرم كمك مي‌كرد. به دارو و درمانم مي‌رسيد و پيش دكتر روان‌پزشك مي‌برد. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: الان مادرت كجاست؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;سركار. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش:كجا كار مي‌كند؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;خانه مردم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: با چه حيله‌اي بچه‌ها را به ناكجا آباد روحي و رواني مي‌كشاندي، اصلاً به صداي عجز و ناله‌شان هم گوش مي‌كردي، با خود انديشيدي با اين كارت يك عمر زندگي طفلان معصوم را سياه و برباد رفته ساخته‌اي؟ نگفتي شايد آنها هم وقتي بزرگ شدند به قول تو عقده‌اي شوند و كارتو را ادامه دهند؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;حيله‌اي در كار نبود. حرف خاصي هم نمي‌زدم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش: پس بچه‌ها احمق بودند؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;نه، ولي حرفم را باور مي‌كردند. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;تپش:دقيقاً مي‌داني تعداد بچه‌ها چند نفر است؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;زياد نيستند شايد دو سه نفر.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Mar 2005 07:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشتار زیرزمینی نوزادان </title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;کشتار زیرزمینی نوزادان&amp;nbsp;&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;هرماه 15 جنین در میان زباله های تهران&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;دختر جون تو كوچكتر از اين هستي كه اين جور جاها پيدات بشه؟ اين را زن مي‌گويد كه روپوش پرستاري پوشيده و لبخند، فرسنگ‌ها از صورت او فاصله دارد. عبوس و جدي جلو مي‌رود و وقتي مي‌بيند دختر دنبالش نمي‌آيد، برمي‌گردد و با نگاه مي‌پرسد:«چيزي شده؟» دختر مضطرب است. مي‌ترسد وانگاري دارد وارد مرده‌شوي‌خانه مي‌شود. زن مي‌گويد: «نترس، اتفاقي نمي‌افتد.» دختر مضطربانه مي‌پرسد: «ترو خدا درد ندارد؟»&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=mainphototext2&gt;&lt;IMG height=231 alt=&quot;عکس از محسن صالحی&quot; src=&quot;http://tapeshweekly.org/frontpage401.jpg&quot; width=325 border=0&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;زن مي‌گويد: «هركي خربزه مي‌خوره پاي لرزشم واميسه جونم. اون پسره گنده‌بك چيكارته؟» دختر با همان اضطراب مي‌گويد: «مي‌خواد منو بگيره، مي‌گن خيلي دخترا سرسقط بچه‌شون مردن. ترو خدا اگه يك درصد هم احتمال مي‌دي، برم جاي ديگه». زن خونسرد مي‌گويد: « ببين دختر جون، يك غلطي كردي، بايد تاوانشم پس بدي. اما خيالت راحت مردن تو كار نيست»&lt;BR&gt;چند ساعت بعد «پسره گند‌بك» تو پياده‌رو ناصرخسرو دو عدد آمپول مي‌خرد به قيمت 30 هزارتومان. تاريخ مصرف آن‌هم گذشته، ولي چاره‌اي نيست. مرد داروفروش كه قيافه‌اش به «دوا فروشان» بيشتر مي‌آيد تا داروفروشان به او گفته بود: «اين جا بيشتر داروها تاريخ مصرف گذشته‌اند. اما مگه دارو گوشت كوبيده‌اس كه اگه دو روز بيرون بمونه بو بگيره. بگير برو خيالت‌هم راحت باشه».&lt;BR&gt;حالا دختر دچار خونريزي شديد شده است. «گنده‌بك» دست و پايش را گم كرد و مرتب به زني كه دختر را كورتاژ كرده بدو بيراه مي‌گويد. آنها وارد كلينيك مي‌شوند. دكتر پس از بررسي مي‌گويد: «جنين هنوز دفع نشده. بايد ساكشن كنيم تا جنين كاملاً بيفتد».&lt;BR&gt;از «گنده‌بك» مي‌پرسم: «حالا چقدر هزينه كردي؟» مي‌گويد با اين دفعه حدود 550 هزارتومان.&lt;BR&gt;شب ساعت 9رفتگر محله وقتي كيسه‌هاي زباله را پرتاب مي‌كند درون آشغالانس، نمي‌داند داخل يكي از كيسه‌هاي زباله جنيني است كه مي‌توانست در فرداها زندگي كند ولي ميان زباله‌ها ختم شد. &lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;آبان ماه سال 81، طرحي از سوي 40 نماينده مجلس شوراي اسلامي در دستور كار مجلس قرارگرفت كه از طرح‌هاي جنجال‌برانگيز مجلس ششم بود. سال‌ها محققان و مسوولان آگاه، جسته وگريخته، در محافل خصوصي ودولتي از خطر رشد آمار سقط جنين‌هاي غيرقانوني و بروز مشكلات فراوان آن سخن گفته‌اند. مشكلات براي مادران يا جنين آنها كه به دليل رعايت نشدن موارد بهداشتي و پزشكي است. اما اين سخنان هيچ‌گاه از چارچوب همان محافل بيرون نرفت. اما هشدارهاي آنها ادامه يافت تا آنجا كه مديران به فكر نظرسنجي از علماي دين و مجتهدان برآمدند. در اين ميان، بسياري از فقها از جمله حضرات آيات صانعي، فاضل لنكراني و خامنه‌اي، انجام سقط جنين را براي حفظ جان مادر يا جنين بلامانع دانستند. &lt;BR&gt;حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در جواب استفتاي فردي كه بارداري همسرش را باعث بروز ناراحتي‌هاي رواني توام با مشقت ذكركرده بود، فتوا داده‌اند: «با توجه به حرج و مشقت روحي و رواني ناشي از بارداري ناخواسته، براي همسرتان، سقط اين جنين را تا پيش از ولوج ـ داخل شدن – روح «چهارماهگي» به دليل حرج و مشقت غيرقابل تحمل، نمي‌توان گفت حرام است، بلكه حرج و مشقت رافع است و سقط جنين جايز».&lt;BR&gt;از سوي ديگر آيت‌الله مكارم شيرازي نيز سقط جنين را پس از آن كه ناقص يا معلول بودن جنين با تجهيزات پيشرفته پزشكي محرز شد بلامانع مي‌داند. &lt;BR&gt;در لايحه تقديمي به مجلس آمده است: «براساس استدلال‌هاي موجود و براساس تاكيد دين مبين اسلام، اسقاط جنين پيش از دميده شدن، در صورتي كه خطر جاني را براي مادر به دنبال داشته باشد جايز است، چرا كه مادر داراي نفس محترمه است، اما جنين هنوز به مرحله نفس محترمه نرسيده است. پس جان مادر برحيات نباتي جنين تقدم دارد. ولي پس از دميده شدن روح، اسقاط جنين به هر دليل حرام است، چه خطري متوجه مادرباشد يا نباشد. &lt;BR&gt;براساس اين لايحه، «سقط درماني» با تشخيص قطعي سه پزشك متخصص و تاييد پزشك قانوني مبني بر بيماري جنين پس از ولادت، موجب حرج والدين يا طفل مي‌شود، قبل از ولوج –داخل شدن- روح «چهارماهگي» با رضايت زن و شوهر و گواهي محكمه صالحه جايز است و مجازات و مسووليتي متوجه پزشك نخواهد بود. &lt;BR&gt;شهر بدون آمار&lt;BR&gt;امروزه، آمار مختلفي در خصوص سقط جنين‌هاي غيرقانوني (كورتاژ) در كشورهاي مختلف جهان وجود دارد. به عنوان مثال براساس آخرين آمار رسمي، تنها در سال 1997، 139/186/1 مورد سقط جنين «قانوني» در آمريكا به ثبت رسيد كه از اين تعداد ، 1/20 درصد آن مربوط به دختران زير 19 سال و 7/31 درصد آن مربوط به بانوان بين 20 تا 24 سال بوده، كه از اين تعداد 81 درصد آن متعلق به بانواني است كه ازدواج رسمي نداشته‌اند!&lt;BR&gt;به بياني ديگر، 960691 مورد از اين سقط جنين‌هاي قانوني متعلق به زناني بوده‌ كه به شكل نامشروع باردار شده‌اند. پيش‌بيني مي‌شود، اين ارقام، با احتساب سقط جنين هاي غيرقانوني، به 750/590/1 مورد خواهد رسيد. &lt;BR&gt;همچنين براساس آمار ديگر 000/679/22 نفر از بانوان اين كشور كه هنوز ازدواج نكرده‌اند، به روش‌هاي مختلف از باردارشدن جلوگيري مي‌كنند. اما متاسفانه تاكنون هيچ‌گونه اقدامي براي تهيه چنين آماري در كشور ما صورت نگرفته است. شايد تنها آماري كه بتوان به آن استناد كرد، آماري است كه از سوي يكي از نهادها، به صورت ابتكاري و در تمامي كشور، تهيه شده است. براساس اين آمار، استان‌هاي قم و كهكيلويه و بويراحمد به ترتيب بيشترين آمار سقط جنين را در بين استان‌هاي مختلف كشور به خود اختصاص داده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گفته امير 35 ساله، دارو فروش ناصر خسرو، هم اكنون خريداران داروي سقط جنين بعد از متقاضيان داروي ترك اعتياد رتبه دوم را دارند. به اعتقاد داروفروشان ناصرخسرو وقتي مردي به تنهايي براي خريد داروي سقط جنين مراجعه مي‌كند، معمولاً اين دارو را براي همسر قانوني‌اش مي‌خواهد، اما در مواردي كه بارداري غيرقانوني و نامشروع است، دختر و پسر هر دو با هم مراجعه مي‌كنند. &lt;BR&gt;امير، در مورد داروهاي سقط جنين مي‌گويد: «2 عدد آمپول (پروستادين) براي سقط جنين زير 2 ماهه كافي است. قيمت هر عدد از اين آمپول‌ها 5هزارتومان است. البته داروي سقط جنين ديگري كه به تازگي وارد بازار شده، به قيمت 60 هزار تومان به فروش مي‌رسد.»&lt;BR&gt;«معصومه – پ» ماما، مي‌گويد: «مصرف(پروستادين) با عوارضي كم و بيش خطرناك مانند افت شديد فشار خون همراه است و در 50 درصد از موارد نمي‌تواند منجر به سقط شود، اما شياف جديدي كه آن هم از تركيبات پروستاگلاندين‌ها است، اگر چه در اغلب موارد موثر است اما عوارض جانبي بيشتري نيز براي دختران جوان به همراه دارد.»&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Feb 2005 14:46:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوب كاري كردم، كشتم</title>
<link>http://havades.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;H3 class=title dir=rtl align=center&gt;خوب كاري كردم، كشتم&lt;/H3&gt;
&lt;DIV class=blogindividual dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P&gt;گزارش محاكمه كمدي زن نيرومندي كه شوهرش را كشت&lt;BR&gt;زن متهم به قتل شوهرش است. چادر معمولي گلدار زندان را به كمر بسته است . كودك را در آغوش گرفته است بچه خودش راكثيف كرده و مدام جيغ مي‌كشد. ماموران زن را به سمت دستشويي دادسراي كيفري استان تهران راهنمايي مي‌كنند تا آنجا كودكش را تميز كند.&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=mainphototext2&gt;&lt;IMG height=291 alt=indoor403.jpg src=&quot;http://tapeshweekly.org/indoor403.jpg&quot; width=300 border=0&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;نماينده دادستان شروع به خواندن مي‌كند. متهم به قتل نرگس نام دارد. با چهره‌اي درشت و هيكلي مردانه روي صندلي رديف جلو نشسته و حركات عجيب و غريبي از خود نشان مي‌دهد. مثلاً براي جماعت تماشاچي شكلك در مي‌آورد يا پا به زمين مي‌كوبد. خاكي مي‌گويد متهم حاضر در دادگاه در تاريخ پنج آذر هشتاد و دو هنگامي كه از مهماني برمي‌گشته به منزل رسيده و شوهرش را ديده كه با يكي از دوستانش مشغول كشيدن ترياك و خوردن مشروب بوده است. &lt;BR&gt;متهم پس از مشاجره لفظي با شوهرش درگير شده و پس از برخورد فيزيكي، چاقوي مقتول را گرفته و با يك ضربه به سمت چپ سينه، او را كشته است. تحقيقات تكميلي در سلطان آباد رباط كريم پيگيري شد. نظريه‌هاي پزشكي قانوني و ضابطان قضايي نيز قتل را محرز اعلام كرد. متهم نيز در اقرار صريح خود به قتل اعتراف كرده است....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;متهم: مشروب را در دستشويي ريختم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادرس صولتي متهم را به جايگاه ويژه فرا مي‌خواند و با توجه به كيفر خواست خوانده شده از او مي‌خواهد ماجرا را توضيح بدهد. زن مدام مي‌خندد، عصباني مي‌شود پاهايش را به زمين مي‌كوبد، حرف تو حرف مي‌آورد به طوري كه تقريباً هيچ كس از آن چيزي نمي‌فهمد. مي‌شود همه آنچه را كه او گفت، اين چنين نوشت:&lt;BR&gt;-ده و نيم شب عيد فطر پارسال خانه پدرم بودم. پسر خواهرم آمد گفت شوهرت با زن اولش دعوا كرده. وقتي داشتم برمي‌گشتم پسر شوهرم را ديدم كه مست بود. كفتر به دست داشت. من زن صيغه‌اي او بودم. صيغه 99 ساله، زن اولش را هم طلاق نداده بود. رفتم ديدم دارد با دوستش ترياك مي‌كشد، شيشه مشروب هم بود. عصباني شدم مشروب را از دستش گرفتم و دردستشويي ريختم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;قاضي: مي‌گويند شما قبلاً هم شوهرتان را با چاقو زده‌ايد درست است؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;-نه با چاقو نمي‌زدم معمولاً با كفگير و ملاقه به سرش مي‌كوباندم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;آن موقع باردار بوديد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;-آره باردار بودم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;بعد از اين كه مشروب را به دستشويي ريختيد چه كرديد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;-رفتم به بسيج محله گفتم. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;سابقه بيماري رواني داريد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;-آره(!) دو ماه در تيمارستان بستري بودم. موقع بازجويي قرص‌هايم را ندادند مخم به هم ريخت. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;مي‌دانيد اگر درست و حسابي حرف نزنيد بايد در زندان بمانيد؟&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;-مي‌مانم. زندان مثل خانه من است. آنجا راحتم «سجاد» را هم بزرگ مي‌كنم. همان طور كه در زندان به دنيا آمد، همان جا هم بزرگ خواهد شد. &lt;BR&gt;حاضران در دادگاه مي‌خندند. اين زن را عصبي مي‌كند. &lt;BR&gt;در اين لحظه از جا بلند مي‌شود و براي حاضران و خبرنگاران شكلك درمي‌آورد و مي‌گويد در زندان هم يك نفر پررو بازي در مي‌آورد. اول گوشش را بريدم بعد كشتمش!&lt;BR&gt;اما در واقع اين حرف زن صحت ندارد. محاكمه به پايان مي‌رسد. بچه‌هاي زن اول مقتول روي صندلي‌هاي پشت سري نشسته‌اند و با اعتراض به زن اشاره مي‌كنند و مي‌گويند چرا پدرمان راكشتي؟&lt;BR&gt;زن زبانش را از دهان در مي‌آورد و به سمت آنها مي‌چرخد و مي‌گويد كشتم كه كشتم حرامزاده (!) دلم خواست. زياد حرف بزني تو را هم مي‌كشم. &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Feb 2005 05:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havades&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>havades</dc:creator>
<guid>http://havades.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
